آیات نمونه در اصل دوازدهم
1. ما خَلْقُكُمْ وَ لا بَعْثُكُمْ إِلاَّ كَنَفْسٍ واحِدَةٍ إِنَّ اللَّهَ سَميعٌ بَصيرٌ[1]
آفريدن شما و برانگيختنتان [براى ما] جز مانند [آفريدن و برانگيختن] يك تن نيست؛ يقيناً خدا شنوا و بيناست.
تدبّر:
قرآن فرمود حقیقت وجودی تو، امام زمان هست.
2. فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ في رَحْلِ أَخيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُون * قَالُواْ وَ أَقْبَلُواْ عَلَيْهِم مَّا ذَا تَفْقِدُونَ * قَالُواْ نَفْقِدُ صُوَاعَ الْمَلِكِ وَ لِمَن جَاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ * قَالُواْ تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُم مَّا جِئْنَا لِنُفْسِدَ فىِ الْأَرْضِ وَ مَا كُنَّا سَرِقِينَ * قَالُواْ فَمَا جَزَ ؤُهُ إِن كُنتُمْ كَذِبِينَ * قَالُواْ جَزَ ؤُهُ مَن وُجِدَ فىِ رَحْلِهِ فَهُوَ جَزَ ؤُهُ كَذَالِكَ نَجزِى الظَّلِمِين[2]
و چون بارهاى آنها را بست، ظرف آبخورى ملك را در بار برادرش قرار داد سپس كسى صدا زد اى اهل قافله! شما سارق هستيد * آنها رو بسوى او كردند و گفتند چه چيز گم كردهايد؟ * گفتند جام ملك را، و هر كس آن را بياورد يك بار شتر (غله) به او داده مىشود و من ضامن (اين پاداش) هستم * گفتند به خدا سوگند شما مىدانيد كه ما نيامدهايم در اين سرزمين فساد كنيم و ما (هرگز) دزد نبودهايم * آنها گفتند: اگر دروغگو باشيد كيفر شما چيست؟ * گفتند هر كس كه (آن جام) در بار او پيدا شود خودش كيفر آن خواهد بود (و بخاطر اين كار برده خواهد شد) ما اينگونه ستمگران را كيفر مىدهيم.
تدبّر:
گویا خداوند به یادم می آورد هنگامی که حقیر را آماده ی سفر به دنیا کرد(جهّزهم بجهازهم)، در بارم، جام الست (جعل السقایة فی رحل) را قرار داد. و فرشتگان فریاد برآوردند : ای مسافرانِ دنیا شما سارقید، شما دل خدا را بردید، شما عشقِ خدا شدید و اکنون ما فرشتگان «نفقد صواع الملک». همسفران گفتند: در زمین فساد نمی کنیم و ما سارق نیستیم. ولی حبیبم به من می گوید به قلبت نگاه کن، هر کس در قلبش مرا یافت(من وجد فی رحله)، من پاداش او هستم(فهو جزؤه)، گویا حبیبم می گوید: فلانی!!! من، خودم پاداش تو هستم. حبیبم می گوید این پاداش کسیست که به شيطانِ نفس و به شیطان رجیم و به دنیا پشت کرده است.
3. فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَ آتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلاَّ مَلَكٌ كَريم[3]
پس هنگامى كه همسر عزيز عيبجويى مكرآميز زنان را درباره خود شنيد، نزد آنان فرستاد و آنان را به خانه خود دعوت كرد و برايشان تكيهگاهى آماده ساخت، و به هريك از آنان كاردى داد تا ميوه بخورند، و به يوسف كه در اندرون بود گفت: بر آنان درآى. وقتى يوسف وارد شد و زنان او را ديدند، چنان در زيبايى بزرگش يافتند كه از خود بىخود شدند و دستهاى خود را بىآنكه بفهمند بريدند و گفتند: منزّه است خدا! اين بشر نيست، اين جز فرشتهاى بزرگوار نيست.
تدبّر:
وقتی آیات را تلاوت کردم و ترجمه را شرو کردم، از درونم فریادی برآمد که «اگر مرا ببینی، همه بدیهای وجودت کشته و نابود میشود». حس کردم حقیقت درونم با حقیقت قرآن یکی هست. من او هستم و او من اس. به من میفرمود اگر مرا باور نکنی و ظهور ندهی، بدبخت هستی و نابود شدی. حس کردم همهاش اوست. همان حقیقت درونم و حقیقت قرآن. اصلا کاملا یکی است. حس عجیبی بود که تا بهحال آن را تجربه نکرده بودم. اشکهایم همینطور جاریست… توان وصف ندارم.
[1]. سوره مبارکه لقمان: آیه 28
[2] . سوره مبارکه یوسف: آیات 70-75
[3]. سور مبارکه یوسف: آیه 31
پاسخ