توضیح و تشریح اصل هشتم
1. نگاه ما به دین و معارفی که در آیات و روایات وارد شده، نگاه غلطی است و باید اصلاح شود. همین نگاه غلط و حرفهای اشتباه است که جلوی رسیدن ما به خیلی از این مقامات را میگیرد. چون با اعتقاد و باور غلط، بهنوعی این حقایق را انکار میکنیم و همین، مانع رسیدن به آنهاست. لذا باید ابتدا این اشکالات اساسی را شناخت و برطرف کرد تا حجابهای خودساختهی ما برطرف شود و راه برای رسیدن به این مقامات باز شود.
2. اولاً: مستحضر باشید که ما در دین، چیز نسیهای نداریم؛ همهچیز در دین، نقد است. ریشهی بسیاری از تنبلیها نیز همین است که ما قیامت و وعدههای خدا را نسیه میدانیم و میگوییم: «حالاحالاها وقت هست.» سستیهایی که خدای ناکرده در عبادتهایمان دیده میشود، کمتحمّلیهایی که در مصائب و مشکلات داریم، همهوهمه ناشی از این است که گمان میکنیم وعدههای الهی نسیه است و زمان رسیدن به آنها بعداً است. مثلاً اگر بقّال محلهی دورتر، یک جنس را کمی ارزانتر بفروشد، حاضریم هزار قدم اضافهتر برداریم و از او خرید کنیم؛ چون این منفعت را نقد میدانیم و حاضریم برایش تلاش مضاعف کنیم. اگر به خدا و رسولش که وعدههای زیادی در مورد نماز در مسجد دادهاند نیز همانطور نگاه میکردیم، حاضر بودیم که برای به مسجد رفتن هم خودمان را به کمی سختی بیاندازیم. چون آن نگاه و نگرش نیست، به این وعدهها هم اعتنا نمیکنیم. وعدههای خدا و رسول را وا میگذاریم و مسائل دیگری را که به گمانمان نقد است میگیریم. همهی اینها بهخاطر نسیه دانستن وعدههای الهی است. خیال میکنیم که هرچه در دین گفته شده، نسیه است و بعداً محقّق خواهد شد؛ با آنکه اینطور نیست و تمام معارف ما، نقد است و در همین جا میتواند بهدست بیاید و وصول شود.
3. ثانیاً: هر کس در هر مرحلهای که قرار دارد، اگر به فرامین الهی لبّیک نگوید، نسبت به مراحل بالاتر مشرک است؛ و حتّی ممکن است نسبت به مراحل بالاتر، کافر شود. البتّه این کفر و شرک بهمعنای اصطلاحی فقهی نیست؛ بلکه مربوط به مراتب معنوی است که تعریف و احکام دیگری دارد. مثلاً در حدیث آمده است که عدّهای به طمع بهشت و رسیدن به آن عبادت میکنند و عدّهای هم، از ترس جهنّم و عذاب الهی، اهل عبادت شدهاند. این دو گروه مشرک هستند؛ امّا نه بهمعنای فقهی، بلکه به این معنا که آنها خداپرست هستند، امّا چون عبادتشان بهطمع بهشت و یا ترس از جهنّم است، خالص برای خدا نیست. آنها خدا را بهخاطر خودش عبادت نمیکنند، بلکه برای رسیدن به مقاصد بهشتی و یا ترس از جهنّم عبادت میکنند؛ پس دچار شرک معنوی هستند. عبادات اینها هنوز عبادت اَحرار نشده که فقط برای خودِ خدا باشد؛ عبادت اَحرار، فقط برای خداست است.
4. حالا اگر کسی که میتواند نماز اوّلوقت بخواند، امّا بیمبالاتی کند و نمازش را در اوّلوقت نخواند، چون امر مولایش را زمین گذاشته، در حقیقت از نفسش تبعیت کرده و بندهی نفس خویش است. آیا چنین فردی «أنا ربکم اعلی» نمیگوید؟! آیا او در مقابل امر خدا «انانیّت (خودبینی و خودپرستی)» ندارد؟! آیا این شرک نیست؟!
5. جناب حافظ گفته است: گر خرقهای ببینی، مشغول کار خود شو! هرقبلهای که باشد، بهتر ز خودپرستی. این سخن بدان معنا نیست که اگر کسی نمازش را بعد از اوّل وقت بخواند، دیگر مورد قبول نیست؛ نه، بلکه او یک «أنا» ضعیفی دارد که همان، شرک است. البتّه «من» در هر مرتبهای برای افراد مختلف وجود دارد، و موجب شرک میشود. ولی ریشهی این شرک، در حقیقت همان کفر نسبت به ربوبیّت خدای متعال است؛ یعنی فرد، خداوندی خدا را قبول ندارد که به خود اجازه میدهد تا «انانیّت» داشته باشد و به امر الهی گردن نگذارد.
6. وقتی کسی گناهی یا ترک اولایی میکند، در واقع بین دو امر قرار دارد؛ امر خدا و امر نفس امّاره؛ و چنین کسی امر نفس را مقدّم میدارد بر امر خدا؛ و این یعنی قرار گرفتن تحت ربوبیّت نفس. این یعنی نفسپرستی، که اگر تقویت شود به فرعونیّت منتهی میشود. در درون ماها فرعون و نمرود و ابلیس و ابوجهل و شمر و… خوابیدهاند. اگر سرکوبشان نکنیم، قوّت گرفته و عقل و قلب و روحمان را تسخیر میکنند. خدا که در قرآن کریم از اینها یاد میکند، میخواهد ما را متوجّه معادلهای درونی اینها در مملکت وجود خودمان بکند. بهعبارت دیگر انسان در ابتدا ممکن است که بهخاطر هوای نفس و سستی و تنبلی نسبت به اوامر الهی مشرک شود، ولی اگر در صدد رفع نقص و اصلاح بینش و دیدگاه خود بر نیاید، ممکن است که بهطور کل، منکر و کافر به مراتب بالای معنوی شود.
7.ثالثاً: آنچه که در قرآن کریم، دربارهی انبیا سخن به میان آمده، غرض بیان قصّه نبوده است؛ بلکه تمامش به این خاطر است که خدا میخواهد قابلیّتهای ما را با بیان مقامات انبیا، ذکر کند. خدا میگوید: تو هم میتوانی همچون ابراهیم و موسی و عیسی (ع) باشی؛ تو هم میتوانی کلیماللّه شوی؛ حبیباللّه شوی؛ خلیلاللّه شوی؛ این اشتباه است که کسی گمان کند که خداوند، برای ما رُمان و داستان تعریف کرده یا صرفاً تاریخ گفته است و میخواهد به این واسطه، انبیایش را بهرخ ما کشیده و دل ما را بسوزاند. قابلیّتی که خدا در وجود ما قرار داده است، بینهایت است. حضرت علی (ع) فرمود: ملائکه عقل محض هستند؛ حیوانات شهوت محضند؛ ولی خداوند در انسان، هر دوی اینها را گذاشته است. لذا اگر انسان از عقل تبعیّت کند، از ملائکه هم بالاتر میرود؛ و اگر از شهوت تبعیّت کند، «بَلْ هُمْ أَضَلّ»؛ شامل حالش میشود و از حیوانات هم پستتر میشود.
8.هر چه که در قرآن آمده، باید عملیاتی و اجرا شود؛ یعنی اینها هیچکدام، حرف نیست، بلکه مقاماتی است که میتوان به آنها رسید و باید تحصیل شود. هرچه از مقامات انبیا و کرامات اولیا در قرآن آمده است، برای ما قابل شکوفا کردن و ظهور دادن است. حال که اینطور است پس چرا انسان هر کار خوبی که توان انجامش را دارد، انجام نمیدهد؟! چرا حرکت نمیکند و در مسیر معنویّت قدم نمیگذارد؟! پاسخ درست، به یکی از اشکالات سهگانهای که گفتیم باز میگردد؛ یعنی یا انسان خیال میکند که این حرفها نسیه است و یا «انانیت (خودبینی)» دارد و دچار شرک خفی است و یا اینکه اینحرفها را قصّه و داستانهای افسانهای میداند. باید توجه داشته باشیم که ما روحالله هستیم. در سورهی مبارکهی «صاد» آمده است که وقتی از «روح من» به آدم دمیده شد، ملائکه به سجده افتادند. به این جسم که سجده نشد. پس زمانی که روح الهی، از انسان گرفته شود، او با حیوانات هیچ فرقی نمیکند؛ زیرا مثل آنها، هم چشم دارد، هم گوش دارد، هم معده دارد و هر آنچیز که حیوانات دارند را انسان بیروح هم داراست. پس حقیقت ما این جسم نیست؛ بلکه ما، روحالله هستیم.
9. از حضرت آیتاللّه سعادت پرور پرسیدند بعضی وقتها حالنداریم قرآن و دعا بخوانیم. فرمودند: شما شروع کنید کمکم ببینید حالش میآید یا نه؟ امتحان کنید ببینید حالش میآید یا نه؟! شاید به زیبایی آن زمانی که آماده باشیم و بگویم بروم قرآن بخوانم، از آنهم بیشتر گیرمان بیاید، عنایتها میشود، چون انسان با حی دارد برخورد میکند. معاذ الله اگر بگوییم اینها جدا از خوانندهاش است که بیچاره میشویم. اگر توجّه کنید این آیات مثل خود اهلبیت همیشه زنده و حی هستند. اهل بیت هم کلامشان، هم رفتارشان حی است.
10. قرآن و کلام معصومین (ع) مثل آب چشمه میمانند، یعنی نو به نو دارند بیان میشوند و کلام معصوم هیچوقت قطع نشده است؛ مگر معاذ الله قطع میشود؟ مقطعی است؟ سطحی است؟ امروزی و فردایی است؟ اینطوری نیست، بلکه همیشگی است. در مکه سه تا چهارهزار سال قبل، حضرت اسماعیل پایش را تکان داد، چشمهای به نام آب زمزم ایجاد شد و تاکنون میجوشد تکراری هم نیست، نو بهنو میجوشد. یکقطرهاش با قطرۀ دیگر از زمین تا آسمان فرق دارد، یکی نیستند، نوبه نو و تازهبهتازه میآید، هیچوقت قطع هم نمیشود. اهلبیت حی هستند، پایندهاند، حاضراند و ناظراند. کلام اهلبیت، کلام امامسجاد (ع) بهاندازۀ پای اسماعیل نبی نیست؟ چرا خود را در معرض این حقیقت قرار نمیدهیم تا صاحب این کلام را هم ببینیم و با او همراه شویم؟ چرا منع میکنند میگویند اینطوری نمیشود؟ پس چه چیزی است که بر همۀ افراد تأثیر میگذارد؟ هرکسی از کوچک و بزرگ از عالم و غیرعالم میخواند، اشک میریزد و ناله میکند، قرب الهی پیدا میکند. این چهچیزی است که ما را به قرب میرساند؟ این چه چیزی است که در آن نهفته است و به من اشک و ناله و فریاد میدهد؟ در این چهچیزی است که من را از گناهان سنگین سبک میکند و آرامش میدهد؟ اینها نوشته و خطوط است؟ اینها چه چیز است؟ این نوشته و خط و خطوط است یا یک حقیقتی با آن هست که آن حقیقت جدا از نوشته و کلام نیست؟ ما با او همراه میشویم اگر توجّه کنید همراهی را خواهید دید.
11. همه قابلیتهای درونی ما نقدی است. [قابلیت درونی هر انسانی، ظرفیت او برای رسیدن به هدف اصلی، یعنی همان سیر و رسیدن به پروردگار است. یعنی همینجا انسان میتواند به ملاقات پروردگار متعال برسد]. اینکه گفته میشود قرآن در ماه رمضان نازل شده، معنایش این نیست که فقط من و شما آن را بشنویم و آن را به صورت لفظی تکرار کنیم و تمام؛ بلکه بدین معناست که اگر کسی قابلیت خود را نشان دهد و آن را درک کند، همه قرآن در او متجلی میشود و در همین دنیا به صورت نقدی به ثواب آن میرسد.
12. کسی که قرآن را نداشته باشد هیچ چیز ندارد و کسی که قرآن دارد همهچیز را دارد. امیرالمومنین میفرمایند: «فَاسْتَشْفُوهُ مِنْ أَدْوَائِكُمْ، وَاسْتَعِينُوا بِهِ عَلَى لَأْوَائِكُمْ فَإِنَّ فِيهِ شِفَاءً مِنْ أَكْبَرِ الدَّاء؛[1] پس درمان خود را از قرآن بخواهید و در سختیها از قرآن یاری بطلبید که در قرآن درمان بزرگترین بیماریهاست». اگر میخواهید امراض شفا پیدا کند و درمان بشود، فقط باید در قرآن جستوجو کنید.
ما مرضهای بسیای داریم که جسمانی نیست، بلکه مرض کِبر و غُرور و تکبر و اینهاست. اگر شفای اینها را میخواهیم، فقط قرآن میتواند ما را شفا بدهد و از این مرضها ما را دور کند. قرآن شفای کل مریضیهاست. حتی توسل به قرآن، همه مریضیها را شفا میدهد. به کسانی که مشکل مالی دارند، آرامش میدهد. آنهایی که گرفتار بدیها و رذایل هستند، قرآن آنها را شفا میدهد. قرآن شفادهنده خوبی است. آگاه باشید و درمان خود را از قرآن بخواهید و از آن یاری بطلبید. گاهی دل آدم گرفته و میخواهد با کسی حرف بزند؛ چه کسی بهتر از قرآن. قرآن را که باز کنی آرام میگیری. انسان در آتش این کشمکشها و بیصبریها اذیت میشود. ولی قرآن مثل آب سردی است که آرام میکند. باید بدانیم: «ما أَصابَ مِنْ مُصيبَةٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّه؛ هيچ مصيبتى به كسى نرسد، مگر به اذن الهى» (سوره تغابن: آیه11).
13. توجه به توجه در تلاوت قرآن یعنی اینکه انسان آیات قرآن را زنده ببیند و توجه کند که الآن دارد نازل میشود. چون آیات قرآن هم اینطور است و یکبار نازل نشده که سفرهاش جمع شده باشد و ما میهمان کلمات و خبر باقیمانده از آن باشیم؛ بلکه سفره نزولش، پهن است و الآن بر قلب ما نازل میشود. شما وقتی قرآن را میخوانید، قرآن بر شما نازل میشود! برخی تلاوت کنندهها میگفتند: ما واقعاً احساس كردیم که همین الان قرآن دارد برای ما نازل میشود! این نتیجه توجه به توجه است.
14. اینکه چرا ما از عباداتمان، حتی در وضو گرفتن و اذکار لذت نمیبریم؟ از تلاوت قرآن چه لذتی را باید ببریم، اما نمیبریم؟ فلسفه آن این است که ما همیشه به فکر نسیه (ثواب آخرت) بودهایم و عبادات را برای ثواب [قیامت] انجام میدهیم. در حالی که ما نسیه نداریم و این تصور غلط است. دائم به دنبال ثواب هستیم؛ و از فیوضات نقدی قرآن غافلیم، به دنبال ثوابی هستیم که معنا نشده است و نمیدانیم تا کی به دنبال آن هستیم. این باید در جای خودش معنا شود.
[1] . نهج البلاغه: خطبه 176
پاسخ