گزارشات عینی در اصل اول
1. با عجله آمدم و قرآن را برداشتم. کمی نفسنفس میزدم و ضربان قلب داشتم. ولی چیزی نبود. یک نفس عمیق کشیدم و چشمهایم را آرام روی هم گذاشتم.
نفَس کشیدنم که بیصدا شد و قلبم از هیجان ایستاد، نشستم و قرآن را دو دستی گرفتم تا خواستم آن را باز کنم، ناگهان یاد اصل اول افتادم؛
قرآن، یک شخص زنده است. حسّ جدیدی داشتم، انگار…
2. توی مترو خیلی شلوغ بود و دم عیدی، جای سوزن انداختن نبود؛ ولی وقتی سوار تاکسی شدم، بیست دقیقه وقت داشتم که فکر و ذهنم را خالی کنم و سرحال به کلاس برسم. جلو نشستم. گوشی را درآوردم و همینجوری با برنامههایم ور میرفتم. یکدفعه چشمم به نرمافزار “قرآن” افتاد. یاد اصل اول افتادم که گفتید قرآن زنده است. گفتم بذار امتحان کنم؛ به قرآن سلام کردم و آروم گوشی رو آوردم دم دهنم و بوسیدم.
3. داشتم رانندگی میکردم که صدای اذان از گوشیم پخش شد. زدم بغل و رفتم مسجد. نماز عصر که تموم شد، قرآنها رو پخش کردن. فهمیده بودم بهتره با آمادگی برم پیش قرآن. واسه همین با توجه قرآن رو باز کردم …
پاسخ